ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 13 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

سفرنامه حج (مکه)... قسمت چهارم

1392/3/17 13:09
نویسنده : مامان سمیه
1,100 بازدید
اشتراک گذاری

چهارشنبه ...  14 فروردین 1392

امروز ظهر نیم ساعت قبل از اذون رفتیم بیرون که برای نماز جماعت بریم مسجدالحرام . ولی هرچی منتظر شدیم اتوبوس نبود . و به ناچار برگشتیم هتل.ولی برای نماز جماعت مغرب تونستیم بریم.من طبقه پایین نماز خوندم که مخصوص خانوما بود و مهدی و ارشیا هم روبروی کعبه. بعد از نماز مغرب رفتیم طبقه بالا و یه خورده نشستیم . نماز عشا رو منو ارشیا همون طبقه بالا خوندیم و مهدی هم دوباره رفت روبروی کعبه.خوش به حال آقایون.خیلی دوست دارم یه جایی نماز جماعتمو میخوندم که کعبه رو ببینم ولی هنوز جاشو پیدا نکردم.

ارشیای گلم این دو روزی که رسیدیم مکه هم داره باهامون همکاری میکنه و پسر خوبیه.

 

پنج شنبه ... 15 فروردین 1392

امروز صبح زود مامان اینا زنگ زدن و صحبت کردیم. قرار شد هفدهم راه بیفتن بیان تهران.

ساعت 9 رفتیم فروشگاه باوارث بلازا. این یکی هم مثل دوتایی که تو مدینه رفتیم خیلی بزرگ بود.یه خورده خرید کردیم و ظهر برگشتیم.

امشب بعد از اینکه شام خوردیم رفتیم مسجدالحرام.هوا خیلی خوب بود و چون دغدغه نماز جماعت نداشتیم با خیال راحت تری وقت گذاشتیم. برای هرکدوم از اعضای خونواده دو رکعت نماز روبروی کعبه خوندم. بعدش برای اولین بار رفتم زیارت حجر اسماعیل.یه خانوم ایرانی که نمازش تموم شده بود جاشو داد به من . چندتا نماز به نیابت از همه خوندم و رفتم جلوتر تقریبا زیر ناودون طلا و دوباره کلی نماز خوندم. وقتی برگشتم مهدی رفت طواف و حجر اسماعیل و ... . منم با ارشیا جلوی کعبه نشستم و زیارت و دعا خوندم.با ارشیا طواف کردن سخته چون خسته میشه.واسه همین نوبتی میریم طواف.وقتی هم میریم هتل حوصلش دیگه سر میره و بهونه خونه رو میگیره.برخلاف روزای اول که هتلو خیلی دوست داشت الان دیگه خسته شده.بیشتر وقتی که هتلیم با لب تاپ بازی میکنه .

الان توی هتل هستیم. ساعت نزدیک 3 هست و هنوز بیداریم.

این ناودون طلاست که هردعایی زیرش ، مستجابه.

اینم پرده کعبه از نزدیک...

اینم حاجی کوچولوی من...دورت بگردم عزیز دلم...

 

جمعه ... 16 فروردین 1392 :

امروز از صبح پسرکم بی حال بود. با اینکه اینقد مواظبش بودیم و مرتب دستاشو میشستیم و بهداشتشو رعایت کردیم ولی بازم....

شب موقع نماز مغرب عشا حالش بد شد که مجبور شدیم زود نماز بخونیم و برگردیم هتل.

 

شنبه ... 17 فروردین 1392 :

امروز ، روز آخریه که مکه هستیم ولی متاسفانه نمیرم مسجدالحرام چون هوا گرمه و ارشیا هم مریضه. ولی مهدی رو فرستادم رفت.گفتم یه نفرمون با ارشیا بمونه کافیه. امروز مهدی که رفت 4 تا بطری بزرگ آب زمزم آورد که وکیوم کنیم و ببریم با خودمون. بعد از ظهر یه جشن شکرگذاری بود تو مسجد هتل که به خیلی ها جایزه دادن . به ارشیای منم چون پسر خوبی بود جایزه دادن. پسرکم اینقد ذوق زده شده بود که حد نداشت! بعد از جلسه ساکا رو یه خورده آماده کردم و رفتیم مسجدالحرام. نماز مغرب و عشا رو توی ورودی مسعی خوندم. اینجا بهترین جا واسه خانوماست . چون کعبه رو میشه دید و خیلی حس خوبیه. تو این چند روز خیلی دوست داشتم دعای جوشن کبیرو توی طواف بخونم که امشب تونستم البته چون زیاد بود 2 تا طواف شد.تا آیه 90 خوندمو 10 تای آخرشو نگه داشتم و از خدا قول گرفتم یه بار دیگه دعوتم کنه تا دفعه بعد که انشالله میرم توی طوافم بخونم. پسرک نازم همچنان مریضه و بی حال.براش یه سجاده خیلی قشنگ از مدینه خریدم که تبرک کنم و براش نگه دارم تا وقتی بزرگ شد یه یادگاری از اینجا داشته باشه.امشب با همون حالش خودش سجادشو گرفت بغلشو  به دیوار کعبه و حجر اسماعیل  تبرکش کرد.

ارشیا ...سجاده به بغل. عزیزم چقد ضعیف شدی!

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

رویا مامان گلسا
27 تیر 92 17:03
زیارتتون قبول باشه

عجب زیارتی بود که تا عمر دارم یادم نمی ره

به جز وبلاگ گلسا تو وبلاگ خودمم سفرنامه سرزمین وحی هست
دوست دارم بخونی و شما که زیارت رفتی نظرتو بگی
www.royamoghimizadeh.blogfa.com


چشم حتمامیام میخونم.خیلی دوست دارم.
واقعا سفر فراموش نشدنیه.
مامان جوجه طلا
17 اسفند 92 16:19
واقعا با بچه رفتن خیلی سخته خوشبحال کسی که با بچه نمیره . این دل سنگی نیست اونجا دیگه میتونی درست و حسابی زیارت کنی . این دل که نمیدونم باهاش چکار کنم بهم اجازه نداد پارمیسو با خودم نبرم ............. البته خانواده ی شوشو با هامون هستن و میتونن تا حدودی کمکم کنن.
مامان سمیه
پاسخ
آره سخته دیگه. ولی خوبیش اینه که ارشیا هنوز با حسرت از اون روزا یاد میکنه. هنوز یادشه... خونواده شوهرت هستن خیلی خوبه. میتونی رو کمکشون حساب کنی.
مامان جوجه طلا
17 اسفند 92 16:20
ارشیا مریض شده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کنم بد غذا هم شده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آره؟؟؟؟ سمیه جون به نظرت من هم لپ تاپ ببرم یا دست و پا گیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان سمیه
پاسخ
آره مریض شد از شانس بد مون. بد غذا هم آره. اصلاااا غذاهاشونو نمیخورد. هیچی. لپ تاپ فقط واسه این که ارشیا عادت داشت بازی کنه خوب بود. اونجا هم سر گرم میشد وگرنه استفاده دیگه ای نداشت!